تبلیغات
قرارگاه سایبری سنگربانان - مثل دریا
 قرارگاه سایبری سنگربانان
 
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
تبلیغات
قرارگاه سایبری سنگربانان
نویسندگان وبگاه
آرشیو مطالب
آمار سایت
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
شهدای کازرون مرجع قالب های مذهبی رایگان توضیح توضیح توضیح توضیح
محل تبلیغات شما
مثل دریا
نویسنده امیر خسروی در 01:41 ق.ظ | نظرات()
نام بلندِمَهدی زین‌الدّین درسال 1338 در انبوه زمینیان درخشید و هستیِ آسمانی‌اش در خاك تجلّی یافت. او در خانواده‌ای مذهبی و متدیّن متولّد شد.
http://tebyan-lorestan.ir/imgmin/1a263d32-8f20-4c9f-8ff9-c92bb80c5727.jpg
با ورود به مدرسه و آغاز زندگیِ تازه، مَهدی اوقا ت فراغتش را در كتاب‌فروشیِ پدر می‌گذراند. مَهدی در دورانِ تحصیلاتِ متوسطه‌اش به لحاظ زمینه‌هایی كه داشت، با مسائل مذهبی و سیاسی آشنا شد.
او که در مسیر مبارزاتِ سیاسی علیه رژیم پهلوی به دلیل نپذیرفتن شركتِ اجباری در حزب رستاخیز از مدرسه اخرا ج شده بود، تغییر رشته داد و علی‌رغم تنگنا و فشار سیاسی، تحصیل را ادامه داد و رتبه‌ی چهارم را درمیان پذیرفته‌شدگانِ دانشگاه شیراز به‌دست آورد، اما با تبعید پدر به سقز، از ادامه‌ی تحصیل منصرف شدو به شكل جدّی‌تری فعالیت مبارزاتی را پی گرفت. پدرش پس از زمانی كوتاه به اقلید فارس تبعید شد و دور از خانواده، مدّتی را در آن‌جا گذراند. با شروع مبارزاتِ مردمی در سال 56 پدر مخفیانه به قم رفت و خانواده را نیز به آن‌جا منتقل كرد. از آن پس،مَهدی به همراه پدر و جمعی دیگر، در سامان‌دهی و پیش‌بردن انقلاب در شهر قم تلاش‌های بسیاری كردند.
با به ثمر رسیدن تلاش‌های جمعی و پیروزی انقلاب، مَهدی ابتدا به جهاد سازندگی و سپس با تشكیل سپاه پا سداران، به این نهاد پیوست و پس از مدّتی به‌عنوان مسئول اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران قم فعالیت‌های خود را ادامه داد. این مسئولیت مقارن با توطئه‌های پیچیده و پی‌در‌پی ضد انقلاب بود كه او با توانایی، خلاقیت و مدیریت بالایی كه داشت، به بهترین شكل ممكن آن‌ها را از سر گذراند و این مر حله‌ی‌ بحرانی را نیز به‌خوبی طی كرد.
هنوز نخستین شعله‌های جنگ تحمیلی بر افروخته نشده بود كه آقا مَهدی با طی دوره‌ی آموزشِ كوتاه مدّتِ نظامی هم‌راه با یك گروه صد نفره عازم جبهه‌های نبرد شد و نخستین تجربه‌ی رویاروییِ مستقیم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئولیت شناسایی یگان‌های رزمی، مسئولیت اطلاعات و عملیات قرارگاه نصر، فرماندهی تیپ علی بن ابیطالب علیه‌السّلام،‌ فرماندهی تیپ خط شكن علی بن ابیطالب علیه‌السّلام و فرماندهی لشکر 17 علی بن ابیطالب علیه‌السّلام را بر عهده گرفت.
سردار سرلشکر مَهدی زین‌الدّین در آبان ماه سال 1363 در حالی‌كه هم‌راه برادرش مجید (مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی بن ابیطالب) برای شناسایی منطقه‌ی عملیاتی باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، با نیروهای ضدانقلاب منطقه درگیر شد و پس از سال‌ها انتظار، دریایی شد بی‌کران، تا همه به‌قدر توانِ خود از فیض وجودش بهره گیرند.
*قبل انقلاب، دم مغازه‌ی کتاب فروشی‌مان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب‌های ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می‌آمد توی مغازه و کم‌کم با مهدی رفیق شده بود. سبیلِ کلفت و از بناگوش در رفته‌ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده داشتیم مغازه را می‌بستیم که سر و کلّه‌اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت:ببینم، اگر تو ولی‌عهد بودی، به من چه دستوری می‌دادی؟
مهدی کمی نگاهش کرد و گفت:حالت خوبه؟ این وقت شب سؤال پیدا کردی بپرسی؟
باز هم پاسبان اصرار کرد که: بگو چه دستوری می‌دادی؟
آخر سر مهدی گفت:دستور می‌دادم سبیلتو بزنی.
همان‌شب درِ خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است.
به مهدی گفت:خوب شد قربان؟
نصف شبی رفته بود سلمانیِ محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت: اگر می‌دونستم این قدر مطیعی، دستور مهم‌تری می‌دادم.
* برای چند دانشگاه فرانسه تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جواب‌شان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن‌جا درس می‌خواند، آمده ایران. رفته بود خانه‌شان. دوستش گفته بود: یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیش‌تر نیازه؛ منم برگشتم. حالا تو کجا می‌خوای بری؟
منصرف شد.
* زمستان پنجاه ونه بود. با حسن باقری، توی یک خانه می‌نشستیم. خیلی رفیق بودیم. یک‌روز، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده، می‌گوید:این آقا مهدی، از بچّه‌های قمه. می‌ری شناسایی، با خودت ببرش. راه و چاه رو نشونش بده.
من زن داشتم. شب‌ها می‌آمدم خانه؛ ولی مهدی کسی را توی اهواز نداشت. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار. شب‌ها تا صبح روی نقشه‌ی شناسایی‌ها کار می‌کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد؛ از من هم زد جلو.
* شاگرد مغازه‌ی کتاب‌فروشی بودم. حاج آقا گفت:می‌خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه‌مون بخواب.
بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده‌ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده‌اند. آن‌قدر خسته بودند که نرسیده، خواب‌شان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می‌کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.
* خرید عقدمان یک حلقه‌ی نهصد تومانی بود برای من؛ همین و بس. بعد از عقد، رفتیم حرم. بعدش گل‌زار شهدا. شب هم، شام خانه‌ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.
* عملیات محرم بود. توی نفربر بی‌سیم نشسته بودیم آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابیده بود. داشتیم حرف می‌زدیم. یک‌مرتبه دیدم جواب نمی‌دهد. همان‌طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بد جوری. جعفری پرسید:چی شده؟ جواب ندادم. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه می‌کرد. زیر لب گفت: اون بیرون بسیجی‌ها دارن می‌جنگن، زخمی می‌شن، شهید می‌شن، گرفته‌م خوابیده‌م. یک ساعتی، با کسی حرف نزد.
* موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم؛ تازه فرمانده لشکر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دم در دنبالش رفتم پرسیدم: وسیله دارین؟
گفت:آره.
هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم. رفت طرف یک موتور‌گازی. موقع سوار شدن، با لب‌خند گفت: مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته‌م.
*‌ پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند. یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند، اما از عملیات خبری نبود. نیروها می‌گفتند:بر می‌گردیم عقب. هر وقت عملیات شد، خبرمون کنین.
عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم: تمومش کنین. نیروها خسته‌ان. پنجاه روز می‌شه مرخصی نرفته‌ن، گرفتارن.
گفت: شما نگران نباشین. من براشون صحبت می‌کنم.
گفتم:با صحبت چیزی درست نمی‌شه. شما فقط تصمیم بگیرین.
توی میدان صبحگاه جمع‌شان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک‌ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچّه‌ها، بعد از سخن‌رانیِ آن‌روز، توی اردوگاه، آن‌قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود.
* عراقی ها، نصف خاک‌ریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه‌ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاک‌ریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوارهای به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورودی خاک‌ریز می‌رفتند. گفتم:چرا شما؟ از گردان نیرو آمده.
گفت:نمی‌خواست. خودمون بندش می‌آوریم.
* شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم.صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت: توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می‌شه؟
از صدایش معلوم بود که خسته است. بچّه‌ها گفتند: نه، نداریم. رفت. از عقب بی‌سیم زدند که:حاج مهدی نیامده آن‌جا؟
گفتیم: نه.
گفتند: یعنی هیچ‌کس با موتور اون طرف‌ها نیامده؟
* اول من دیدمش. با آن کلاه‌خود روی سرش، و آر‌پی‌جی روی شانه‌اش مثل نیروهایی شده بود که می‌خواستند بروند جلو. به فرمانده گردان‌مان گفتم. صدایش کرد: حاج مهدی!
برگشت.
گفت: شما کجا می‌رین؟
گفت: چه فرقی می‌کنه؟ فرمان‌ده که همه‌ش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته می‌رم جلو.
* ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده‌اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می‌خوردیم، سرش را با دست‌هایش می‌گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن‌طرف‌تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بودند روی زمین و عربی حرف می‌زند. تمام که شد، گفت: ببرید تحویلش بدید.
بی چاره گیج شده بود؛ باورش نمی شد این فرمان‌ده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک‌سره به مهدی نگاه می‌کرد.
* چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده‌اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک‌سوّم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورت‌شان می‌ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می‌آید طرف‌شان. خسته نباشیدی می‌گوید و مشغول می‌شود. ظهر است که کار تمام می‌شود.سربازها پی فرمانده می‌گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده‌ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می‌کند، رسید را می‌گیرد و امضا می‌کند.
*‌ گفتند فرمانده لشکر، قرار است بیاید صبحگاه بازدید. ده دقیقه دیرکرد، نیم ساعت داشت به‌خاطر آن ده دقیقه عذر خواهی می‌کرد.
* خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من‌هم یک شلوار خریدم، تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس‌هارا که دید، گفت: تو این شرایط جنگی وابسته‌م می‌کنین به دنیا.
گفتم:آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سربزنی؟ بالاخره پوشید. وقتی آمد، دوباره همان لباس‌های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم. خودش گفت: یکی از بچّه‌های سپاه عقدش بود، لباس درست و حسابی نداشت.
* چند تا از بچّه‌ها، کنار آب جمع شده بودند. یکی‌شان، برای تفریح، تیراندازی می‌‌کرد توی آب. زین‌الدّین سر رسید و گفت: این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین.
جواب داد: به شما چه؟ و با دست هلش داد. زین‌الدّین که رفت، صادقی آمد وپرسید: چی شده؟
بعد گفت: می‌دونی کی رو هُل دادی اخوی؟
دویده بود دنبالش برای غذرخواهی که جوابش را داده بود: مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم؛ گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته.
* زن و بچّه‌ام را آورده بودم اهواز، نزدیکم باشند. آن‌جا کسی را نداشتیم. یک‌بار که رفته بودم مرخصی، دیدم پسرم خوابیده. بالای سرش هم شیشه‌ی دواست. از زنم پرسیدم:کِی مریض شده؟
گفت: سه چهار روزی می‌شه.
گفتم:دکتر بردیش؟
گفت: اون دوست لاغره، قدبلنده‌ت هست، اومد بردش دکتر. دواهاش رو هم گرفت. چند بار هم سرزده به‌ش.
* امکان نداشت امروز تو را ببیند، و فردا که دوباره دیدت، برای روبوسی نیاید جلو. اگر می‌خواستی زود تر سلام کنی، باید از دور، قبل از این‌که ببیندت، برایش دست بلند می‌کردی.
* یکی دوبار که رفت دیدار امام، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می‌نشست وخیره می‌شد به یک نقطه. می‌گفت:آدم وقتی امام رو می‌بینه، تازه می‌فهمه اسلام یعنی چه. چه‌قدر مسلمون بودن راحته. چه‌قدر شیرینه.
می‌گفت: دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمی‌تونه آرامش‌شو به هم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش، توی دل ما بود.
* وقتی رسیدم دست‌شویی، دیدم آفتابه‌ها خالی‌اند. باید تا هور می‌رفتم.زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود. گفتم: دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب می‌کنی؟رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم: برادر جان! اگه از صدمتر بالاتر آب می‌کردی، تمیز تر بود. دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعدها شناختم‌ش. طفلکی زین‌الدّین بود.
* چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می‌رفتیم باختران. بین حرف‌هایش گفت: بچّه‌ها! من دویست روز روزه بده‌کارم.
تعجّب کردیم. گفت: شش ساله که هیچ جا ده روز نمونده‌م که قصد روزه کنم.
وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی‌توانست جلوی بچّه‌ها را بگیرد. توی سر‌و‌سینه‌شان می‌زدند. چند نفر بی‌حال شدند و روی دست بردندشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت: شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه‌ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه‌ها رو بگیره؟
همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می‌گرفتند، می شد ده هزار روز.


شنبه 14 دی 1392 03:44 ب.ظ
عااااااااااااااااااااااالـــــــــــــــی بود.
بازم در مورد شهید زین الدین مطلب بذارین لطفا.
اجــــــــــرکم عندالله.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبگاه
سلام به همه ی بازدید كنندگان عزیز:
این وبلاگ برای رضای خدا و كوری دشمنان اسلام ایجاد كردم
ما منتظر شهادت در راه خداییم
ما حافظ خاک و پرچم ایرانیم در ورطه ی عاشقی بلاجویانیم

تا آنکه نفس به سینه در رفت و شد است ما پیرو خط رهبری می مانیم

گروه سایبری سنگربانان

اینجا لرستان شهر خرم آباد
<
.: طراحی و کدنویسی قالب : شهدای کازرون :.
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به قرارگاه سایبری سنگربانان می باشد.کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...