تبلیغات
قرارگاه سایبری سنگربانان - اسطوره ی مقاوت
 قرارگاه سایبری سنگربانان
 
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
تبلیغات
قرارگاه سایبری سنگربانان
نویسندگان وبگاه
آرشیو مطالب
آمار سایت
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
شهدای کازرون مرجع قالب های مذهبی رایگان توضیح توضیح توضیح توضیح
محل تبلیغات شما
اسطوره ی مقاوت
نویسنده امیر خسروی در 01:43 ق.ظ | نظرات()
آرام آرام همه چیز برای شروع مرحله دوم عملیات مهیا می شد.امام شروع پاتک سنگین دشمن در روز سیزدهم فروردین شصت و یک همه ی محاسبات را زیر و رو کرد و مجدداً تعدادی از گردان ها جهت دفع پاتک دشمن در مواضع قبلی استقرار پیدا کردند. نیروهای گردان سلمان در حلقه ی محاصره دشمن به سختی مقاومت می کردند و حسین قجه ای خود یک تنه با معدود نیرو های باقیمانده گردان جلوی پیشروی دشمن را گرفته بود.او می دانست گذشتن نیرو های عراقی از خط آنهایعنی چه! بهتر است ماجرای آن پاتک سنگی را یکی از نیروهای گردان سلمان بازگو کند:
http://tebyan-lorestan.ir/imgmin/81516591-3d9c-406c-ab32-5079d1510c91.gif
«... دشمن از طریق شمال خرمشهر تانک های مدرن تی -72 خودش را به میدان آورد تانکهایی که به دلیل زره بندی زاویه دار بدنه، گلوله آر پی جی به سختی قادر به انهدام آنها بود این تانک ها جمعی تیپ زرهی 17 تموز از لشکر 9 عراق بودند و بعد فهمیدیم که در آن زمان در کل ارتش عراق فقط همین یک تیپ به تانک های تی -72 مجهز بوده و معروف بود که صدام این تیپ را یگان نور چشمی خودش میداند. با این حساب معلوم بود که عراقی ها قدرترین یگان های خودشان را برای پس زدن گردان سلمان از غرب جاده به میدان آورده اند. ما به روش مقابله با این نوع از تانک ها آشنایی نداشتیم. هرچه گلوله به طرف آنها شلیک می کردیم به محض برخورد با بدنه تانک کمانه می کرد.آنها با اطمینان خاطر جلو می آمدندو پیاده های ما را هدف قرار می دادند به یاد دارم حسین قبضه ی آر پی جی را از دست یکی از بچه ها گرفت آن را مسلح کرد و از خاکریز بالا رفت و یکی از تی – 72 ها را نشانه گرفت آن هم در شرایطی که لوله کریه تانک به طرف حسین نشانه رفته بود.حسین که شلیک کرد گلوله مثل شهابی از دهانه قبضه خارج شد و در مقابل چشمان منتظر 10-12 نفر نیروی باقیمانده گردان مثل صاعقه بر فرق برجک تانک تی -72 فرود آمد و آن را به آتش کشید.
هنوز حسین ننشسته بود که گلوله تانک درست در محلی که او شلیک کرده بود بر سینه ی خاکریز نشست و آن را به لرزه درآورد. موج انفجار همه جا را تکان داد. حسین دستی به گوشهایش کشید خون بود که آغشتهبه گرد و غبارتا میان محاسن او جاری شد . در جا بلند شد و به یکی از بچه ها گفت « یک گلوله دیگر بده ببینم این نامردها خیلی پررو شده اند. !» از نو آرپی جی را به دوش گرفت روی سینه کش خاکریز قد علم کرد و خطاب به ما گفت اگر پایین تر از برجکشان را نشانه بگیریم ضربه فنی می شوند.»
نیروهای گردان سلمان بدون هیچ جان پناهی سرسختانه مقاومت کرده مانع پیش روی دشمن شدند حسین قجه ای قصد داشت که با کمک نیروهای مهندسی خاکریزی ایجاد کند تا بدینوسیله از تلفات بی مورد جلوگیری کند. از این رو از نیروهای جهاد خوزستان که در مجاورت آنها مشغول به کار بودندکمک خواست بقیه ی ماجرا را یکی از نیروهای جهاد خوزستان برای ما بازگو می کند. :
« ... درست یادم نیست ... روز دوازدهمک یا سیزدهم بود. ما تلاش می کردیم برای بچه های جهاد که دچار مشکل شده بودند و از طرف تانک های عراقی خیلی اذیت می شدند سنگری احداث کنیم که دیدیم جوانی با سر و صورت کاملاً خاکی و خونی امد سمت ما و گفت: « نیروهای من دارند قتل عام می شوند . شما که دستگاه دارید بیایید برای آنها خاکریز بزنید که لااقل بتوانند پشت آن پناه بگیرند و جواب پاتک های دشمن را بدهند.»
آن جوان که بعد ها فهمیدم حسین قجه ای فرمانده گردان سمان فارسی از لشگر 27 محمد رسول الله (ص) است با حالت التماس از ما می خواست تا برایشان خاکریزی احداث کنیم. راستش آن مظلومیتی که در صورت خاک آلود و آفتاب خورده اش موج می زد نگذاشت جواب رد بدهیم. از این رو من به اتفاق حسین به راه افتاغدم به سمت محور گردان سلمان وقتی وارد محدوده گردان سلمان شدم و آن صحنه دلخراش را دیدم بی اختیار گریه ام گرفت و زدم زیر گریه بچه های گردان همینطور پشت و روی خاکریز با حالت های غم انگیزی به خاک افتاده بودند معلوم بود درگیری سنگینی داشته اند.و چند ساعت بعد با یک دستگاه D6 به موضع گردان سلمان برگشتم. بسم الله گفتم و کارم را شروع کردم . در آن لحظات فقط به یاد خدا بودم و یاد آن بچه هایی که آنجا مظلومانه به شهادت رسیده بودند. در حالی که زیر لب ذکر خدا می گفتم آیه ی و« وجعلنا من بین ایدیهم سداً و...» را هم زمزمه می کردم. زمین آنجا مثل بتون آرمه سفت و غیر قابل نفوذ بود. طوری که اصلاً بیل دستگاه کار نمی کرد. و از طرف دیگر رگبار بی امان گلوله نیرو های دشمن ویز ویز کنان از بغل گوشم رد می شد. ولی من انگار اصلاً این ها را نمی دیدم. گرم کار خودم بودم و تلاشم این بود که این ده متر خاکریز را احداث کنم . توپ مستقیم تانک بود که به سمتم شلیک می شدولی من انگار در این دنیای خاکی نبودم. و در ملکوت سیر می کردم. و همانطور مشغول کار خودم بودم تا اینکه پس از یک ساعت توانستم کارم را تمام کنم. وقتی از دستگاه آمدم پایین برادر قجه ای مرا بغل کرد و گفنت: «برادر شما کاربزرگی انجام دادید.» گفتم وظیفه ی ماست. سپس از آۀنها خداحافظی کردم و رفتم مقر خودمان.»
نیرو های گردان سلمان با هدایت تحسین برانگیز حسین قجه ای مانع پیشروی دشمن می شوند اما ژنرال های سپاه سوم ارتش عراق دست بردار نیستند و با گسیل نیروهای تازه نفس و بسیج واحد های زرهی تدارک حمله گسترده دیگری را می بینند و با تمام توان هجوم سراسری دیگری را آغاز می کنند. دشمن سعی دارد به هر طریق ممکن مواضع نیروهای ایرانی را باز پس گرفته آنها از جاده ی آسفالت دور کند. فشار بیش از حد دشمن به نیروهای گردان سلمان عرصه را برای نیرو های این گردان تنگ میکند. به طوری که فرماندهان تصمیم می گیرند آن ها را یک گام عقب تر بیاورند اما حسین زیر بار نمی رود و می گوید « ما اینجا می مانیم و و مقاومت می کنیم و نمی گذاریم حلقه محاصره ی دشمن از این که هست تنگ تر شود. » همت جهت متقاعد کردن قجه ای به هراه تعدادی دیگر حلقه ی محاصره ی دشمن را پشت سر می گذارند و به مواضع نیروهای گردان سلمان می رسند. طاهر موذن از آن ماجرا اینگونه روایت می کند.:
« همت رفت سراغ حسین قجه ای زیر آن آتش سنگین ورو به حسین داد زد: باید هرطور شده ولو سینه خیز برگردی عقب! حسین هم گفت : اصلاً حاج آقا شما بیخودیاینجا آمدید. چرا جانتان را به خطر انداختید.؟ اگر کسی باید برگردد عقب شما هستید نه من!
حاج همت اینبار کمی نرم ترشده دست گذاشت روی رگ خواب حسین و گفت : حسین جان! تو که ولایت امام را قبول داری هر چه باشد بنده روی سلسله مراتب ولایی مسئول تو هستم و باید هر دستوری را که می دهم اطاعت کنی همانطور که حاج احمد هر دستوری را که به من بدهد بابت ولایتی که بر من دارد شرعاً مکلفم انجامش بدهم.
حسین حرف حاجی را با گوش عقل شنید و با زبان دل جواب داد با یک بغضی توی صدایش به همت گفت: حاج آقا این درست است که شما نسبت به من ولایت دارید. ولی آخر مگر خود شما مرا مسئول بچه های این گردان نکردید؟ گردانی را که بچه های آن شهید و مجروح اینجا به خاک افتاده اند چطور ول کنم و برگردم عقب؟ اینها بچه های من هستند. رفیق های من هستند من در مقابل اینها مسئول هستم. میخواهم با همین بچه ها باشم. یا من هم شهید شوم. یا به یاری خدا آنقدر مقاومت می کنم تا باشکستن حلقه ی محاصره همه جگر گوشه هایم را تا آخرین نفر به عقب بیاورم!
حاج همت باز خواست چیزی بگوید که حسین حرف او را قطع کرد و گفت: حاجی بگذار حرف آخر را بزنم من و این بچه ها دیشب هم قسم شدیم خودمان را به خرمشهر برسانیم برای ما عقب نشینی هیچ مفهومی ندارد.
همت دیگر هیچ حرفی برای گفتن به حسین نداشت.
دشمن لحظه به لحظه بر شدت و سنگینی حجم پاتک های خود می افزود. تا آن ساعت تمام ثقل نبرد بر محور عملیاتی تیپ عملیاتی محمد رسول الله(ص) قرار گرفته بود. و فشار خرد کننده مسئولیت و مدیریت و فرماندهی چنین نبرد سهمناکی بر گرده متوسلیان محمود شهبازی و همت سنگینی می کرد. در پی مراجعت همت و ارائه گزارش وضعیت فوق العاده وخیم گردان سلمان متوسلیان به محمود شهبازی فرمانده محور سلمان دستور داد بلافاصله دو گردان جهت شکستن حلقه محاصره ی نیروهای گردان سلمان وارد عمل کند. شهباز ینیز این ماموریت را به اسماعیل قهرمانی و اکبر حاجی پور فرماندهان گردان های انصار و عمار محول کرد و خود نیز به جهت هدایت این نیروها به سمت خط مقدم شتافت تا آن لحظه حسین قجه ای و معدود نیروهای قادر به رزم او توانسته بودند به مقاوت خویش در مقابل یورش های پی در پی دو تیپ زرهی و مکانیزه دشمن ادامه دهند.
بوربور معاون گردان سلمان از وضعیت نیرو هایش در آن روز میگوید:« این را بگویم که در جریان آن پاتک فقط خدا بود که به ما کمک کرد. نیروهای عراقی حتی تا خاکریز اولی که ما پشت آن مستقر بودیم جلو کشیده بودندتا دم آن خاکریز آمده بودند وضعیت طوری شده بود که آنها و بچه های ما برای همدیگر نارنجک دستی پرتاب می کردند.اگر عراقی ها از وضعیت نابسامان بچه های ما در پشت خاکریز مطلع بودند می توانستند بیایند و کاملاً تا پشت خاکریز را بگیرند و اگر پشت خاکریز را می گرفتند آن وقت تا لب کارون توی آن دشت صاف کل بچه های تیپ ما را می دواندند و در چنین صورتی واقعاً دیگر یک فاجعه به وجود می آمد. در آن درگیری دشمن خیلی به بچه ها فشار می آورد به طوری که دیگر گلوله ای کلاشینکف جوابگو نبود. بچه ها مدام با آر پی جی به سمت دشمن شلیک می کردند.
فرمانده گردان ما برادر قجه ای می دانست که اگر دشمن بتواند گردان سلمان را عقب بزند و نیروهایش رابه پشت خاکریز محل استقرار گردان ما بکشاند قادر خواهد بود به سهولت از آنجا تا شمالی ترین نقطه خاکریز را که نیروهای دیگر گردان های تیپ ما در آنجا مستقر بودند بکوبد و در نتیجه نیروهای ما مجبور می شدند به کدام طرف فرار کنند. به پشت ما بروند سمت رود کارون!
در آن صورت اگر بچه های ما در آن دشت 17 کیلو متری حدفاصل جاده ی آسفالت تا ساحل رود کارون شروع به عقب نشینی می کردند ارتش عراق به اتکای زرهی خودش می توانست بچه های ما را به راحتی تعقیب کند و تا لب رودخان کارون جلو بیاید و به این ترتیب تا قبل از شروع عملیات عراقی ها تا 7 -8 کیلومتری ساحل غربی کارون مستقر شده بودند این بار دیگر می آمدند و درست در لب رودخانه مستقر می شدند. تا دیگر نیروهای ما حتی قادر نباشند خودشان را از کارون به شرق رودخانه برسانند از این رو نیروهای گردان ما به تاسی از فرمانده شان که مردانه مقاومت می کرد و دشمن را عقب می راند به مقاومت خودشان ادامه دادند و نگذاشتند دشمن به مواضع آنها نفوذ پیدا کند.....»
«.... حاج همت ناامید از اقناع قجه ای به عقب برگشت. حسین در حالی که در خاکریز باقی ماند که فقط چند نیروی قادر به رزم برای او باقی مانده بود و او که انگار مدتهاست دل از دنیا کنده در اوج مصایب بر روی بچه های خط لبخندی می زد.
جلو رفتم و به او گفتم برادر قجه ای سه روز تمام است نخوابیده ای لااقل کمی استراحت کن»
حسین از جا بلند شد و گفت الان وقت استراحت نیستاگر آن لامذهب ها از آن خاکریز بگذرند چه بسا تا خود اهواز هم کسی نتواند جلوی آنها را بگیرد.
حسین یک بار دیگر آر پی جی را مسلح کرد و از خاکریز بالا رفت هنوز درست نشانه گیری نکرده بود که با اصابت گلوله تک تیر انداز عراقی از بالای خاکریز پرت شد. من که متوجه این موضوع بودم به سرعت خودم را به حسین رساندم . دیدم هنوز گلوله ی آر پی جی او سوار است و انگشتان بی جان حسین دور قبضه ی موشک انداز قفل شده اند.
گلوله دشمن درست وسطسر حسن اصابت کرده و جمجمه ای را که حسین به خدا عاریتش داده بود خرد کرده و صورت زیبای او غرق خون بود.
پلک هایش بسته شدند. انگار چشم های حسین هم فهمیده بود. که فرمانده مقدتدر گردان سلمان بعد از شش شبانه روز بیداری ممتد و نبرد بی امان حالا دیگر به آنها رخصت پلک به هم زدن را داده است. سرانجام نیروهای کمکی توانستند حلقه ی محاصره دشمن را بشکنند و خودشان را به ما برسانند. بور بور معاون گردان سلمان نیز از قجه ای خاطرات عجیبی دارد.:
« ... والله من فقط می توانم برادر قجه ای را در یک کلمه معرفی و خلاصه کنم و آن اینکه او اسطوره مقاومت بود. این مرد در طی آن یک هفته ای که ما در خاکریز کنار جاده ی آسفالت اهواز – خرمشهر درگیر بودیم خدا شاهد است که یک شب هم نخوابید. هیچکدام از بچه ها ندیده بودند او حتی یک وعده غذایش را بنشیند توی سنگر و بخورد . بعضی مواقع که بچه ها قوطی کمپوتی را باز می کردند و به او می دادند همانطور که داشت برای سرکشی به نیرو ها این طرف و آن طرف می رفت آن را توی راه می خورد. مدام در جلوی دشمن بود و آر پی جی می زد آنقدر آر پی جی زد که خدا شاهد است گوشهایش کر شده بود و از آنها خون می آمد.
آن روز متوسلیان با حضور در خط مقدم و در دست گرفتن هدایت عملیات گردان های عمار و انصار توانسته بود حلقه ی محاصره دشمن را بشکند و خود را به مواضع گردان سلمان برساند.اما وقتی به آنجا رسیده بود که لحظاتی قبل حسین قجه ای به شهادت رسیده و فقط تعداد انگشت شماری از نیروهایش باقی مانده بود. زیر آن آفتاب سوزان اجساد بی جان شهدا و پیکر های بی رمق مجروحان گردان سلمان دور تا دور جسد خونین حسین بر خاک مقتل افتاده بود. پس از شهادت محسن وزوایی شهید شدن حسین دومین داغ بزرگی بود که در جریان حمله ی بیت المقدس بر دل متوسلیان نشست.

می کیانی حالت روحی متوسلیان را در آن روز اینگونه توصیف می کند:

با شهادت حسین خط تقریباً آرامش نسبی پیدا کرد و همزمان با آن حاج احمد به نزد ما آمد. وقتی قضیه ی شهادت حسین را برایش تعریف کردم حالت چهره اش تغییر کرد ولی سعی کرد ناراحتی اش را بروز ندهد اما ناراحتی او وقتی شدت پیدا کرد که به او گفتم حسین چقدر سختی کشید تا توانست خط را نگه دارد. به حاج احمد گفتم:« حسین وقتی از رسیدن نیروهای کمکی ناامید شد ه بود گفت خدا کند یک تیری بیاید و به این سر ما بخورد تا آن عقبی ها بفهمند اینجا چه خبر است و نیروی کمکی بفرستند» این قضیه را که به حاج احمد گفتم دیدم به سختی آه کشید و بعد اشک توی چشم های خسته اش حلقه زد و بر گونه هایش لغزید....»



دوشنبه 13 آذر 1396 06:04 ب.ظ
سلام، من تمایل دارم برای دریافت این صفحه وب برای دریافت جدیدترین به روزرسانی ها،
بنابراین کجا می توانم این کار را انجام دهم لطفا کمک کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبگاه
سلام به همه ی بازدید كنندگان عزیز:
این وبلاگ برای رضای خدا و كوری دشمنان اسلام ایجاد كردم
ما منتظر شهادت در راه خداییم
ما حافظ خاک و پرچم ایرانیم در ورطه ی عاشقی بلاجویانیم

تا آنکه نفس به سینه در رفت و شد است ما پیرو خط رهبری می مانیم

گروه سایبری سنگربانان

اینجا لرستان شهر خرم آباد
<
.: طراحی و کدنویسی قالب : شهدای کازرون :.
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به قرارگاه سایبری سنگربانان می باشد.کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...